یادم نمیاد آخرین باری که آپ کردم کی بود اما الان بخاطر ترافیک ناجوری که توش
گیر کردم اومدم آپ کنم !
...................................................................................................
زدم بیرون که به یه سری از کارام برسم . حوصله آهنگ گوش کردنو نداشتم و از طرفی
باید اخبار گوانجو رو گوش میکردمو بهمین خاطر زدم رادیو ورزش که دیدم خشایار اعتمادی
رو خطه ! از آهنایی میگفت که کوچه ها رو اشغال کردنو دیگه فضایی برای گل کوچیک
بازی کردن نمونده!
.....................................................................................................
بهونه ای شد یه سر به محلی بزنم که تو بچگی با بچه محلا گل کوچیک میزدیم.پر از آهن
بود!آروم آروم از تو کوچه رد شدمو خاطرات کودکی یکی یکی زنده میشد.خونه ۳ طبقه ای
که یه زمانی برج محل بود رو پیدا نکردم ! همه خونه ها برج شده بودن!
....................................................................................................
یادش بخیر . همه مردای محل عمو بودنو همه زنا خاله ! در همه خونه ها باز بودو با بچه محلا
از این خونه میزدیم به اون خونه.ظهرا قبل از رفتن به مدرسه هر روز ناهار ایلی خونه یکی
از همسایه ها بودیمو مامان یکیمون ناهار همه رو میداد! لقمه های نونو پنیرو میذاشتیم تو کیفو
الهی به امید تو ....
.........................................................................................................
یادش بخیر............
سلام.
خیلی وقت بود که تو اینجا ننوشته بودم ومیدونم الان این صفحه اینترنتی خیلی از مخاطباشو
از دست داده.
بهر حال گفتم یه آپی بزنم که برای شروع کردن هیچوقت دیر نیست.مخصوصا برای من که اکثرا یا
دیر میرسمیا دیر میجنبم!
دیگه برام عادت شده و خیالی نیست ! اما خیلی بده.آدم یا نباید یه کاری رو انجام بده یا وقتی
انجام داد تا آخرش درست بره . اینو میگم اما خودم عمل نمیکنم !!
.............................................................................................................................................
سر خودمو خیلی شلوغ کردم .
روزنامه های جهان فوتبال و پیروزی به اضافه خبرگزاری ایسکانیوز و گزارشهای برنامه دور خیز
از جمله تعهدات روزانمه که البته هیچکدوم هم اونجوری که دلم میخواد جلو نمیره.
البته یه تمرکز کنم همش ردیفه اما کو تمرکز؟!!
................................................................................................................................................
با دو تا از رفقا داشتیم از جایی بر میگشتیم .دوتامون مجرد و یکی متاهل.
دوست متاهلمون یهو گیر داد که چرا ما زن نمیگیریم؟!
حوصله جواب دادن به این سئوال رو که تقریبا هر روز داره ازم پرسیده میشه رو نداشتم.
نگاهی به رفیقه مجردم انداختم با این منظور که تو جواب بده !!
رفیقمون هم نه گذاشتو نه برداشت و یهو گفت : داداش آدمی که داره تو گوه دستو پا میزنه
که نمیاد دسته یکی دیگه رو هم بگیره و بکشه تو گوه !!!!
دستت در نکنه رفیق با این توجیه منطقیت !!!
...................................................................................................................................................
داری میری تو 35 سال احمق !
نمیخوای یه حرکتی بکنی؟!درسته چهرت به سنت نمیخوره اما خودت که میدونی چند سالته.
اینا حرفها رو یکی دیگه از رفقای دلسوز زدو من هم به سبک جدیدی که پیش گرفتم فقط
لبخند زدمو گفتم : درست میشه
چی بگم؟ چیزی ندارم بگم. تو زمونه ای که ایده آلها فاقد الگوی مناسب هستن و معلوم نیست
که چی خوبه و چی بد باید به سبک برخی از عتما گفت : درست میشه !
حق نگهدارتون .
...................................................................................................................................................
بعد از یه استپ طولانی مدت دوباره دست به کیبورد شدم تا این وب رو از تبدیل شدن به یه مرداب
نجات بدم.البته تمرکز لازمش رو ندارم اما بهر حال میتایپم که تایپیده باشم!!بهتر نیست؟!!
........................................................................................................................................
پدرت بسوزه ای روزگار که چقدر بالاوپایین داری!الاکلنگ جلوی این روزگار لونگ میندازه!
"روزگار ما " هم دست کمی از بقیه نداره و تو زمونه ای که بوش میاد آخرالزمان باشه بدجور این روزگار
پیچوندم !!
..........................................................................................................................................
چاره چیه وقتیکه چرخ روزگار اونطوری که آدم میخواد نمیچرخه؟
نمیشه نشستو نگاه کردو غصه خورد.همینجوریش کلی عقبیم و تو زمونه ای که هیشکی با زندگی
حال نمیکنه ما هم مثل بقیه !! منتها نباید نشست که این قافله عمر بد جوری در گذره!
۱۲ مردا میرم تو ۳۵ سال و خودمم باورم نمیشه! پس باید تکون خورد .
..........................................................................................................................................
زندگیها سخت شده و روز به روز هم داره اوضاع زیستن بی ریخت تر میشه.خوبا بد میشنو بدها بدتر .
ما باید چیکار کنیم؟
این سوالیه که هر کسی فرا خوره حال خودش و بسته به روحیاتش یه جوابی براش داره.
.........................................................................................................................................
خب بسه دیگه!خیلی ور زدم!
بقیش باشه برای بعد.
تا بعد .یا حق.
گاهي عجيب توي سردرگمي دنيا گم ميشويم. گم ميشويم و فكر ميكنيم گم شدهاند.
دور خودم ميچرخيدم و فكر ميكردم چقدر وقت است از او خبر ندارم. فكر ميكردم كجاست؟ چه ميكند؟ فكر ميكردم حتماً او هم درگير و دار زندگيست. فروردين صحبت كرده بوديم. قرار شده بود يكروز برويم بيرون تا دربارهي طرحي كه داشت صحبت كنيم. قرار بود خبر از من باشد كه در سياه چال دنيا غرق شده بودم.
همين دو شب قبل بود كه اساماس زد:
- اگه گفتي كجام؟
دلم رفت جاهاي خوب: مكه، كربلا، مشهد...
- سلام. كجا؟ چقدر يادتون بودم اينروزا.
- بيمارستان!
- يا علي! چي شده عليرضا؟!
- دست چپم بيحسه. تونستي زنگ بزن.
همين ديروز بود كه زنگ زدم، برادرش برداشت. با خودش اشتباه گرفتم. برادرش گفت صداهايمان شبيه است، من دلم لرزيد.
- بله. شبيهن صداهاتون. چطوره؟
- فعلاً كه بستريه. بدنش بيحسه.
- آخه چرا؟ چي شده؟ تشخيص دكترها چه بوده؟
- يه ويروسه. به عليرضا گفتم پيگيري كن. نكرد. توي خونش پخش شده و حالا از گردن به پائين فلجه.
داشت سرم ميتركيد. نفسم تند شده بود، چشمهايم داغ. دستهايم داشت شل ميشد. گوشي را محكمتر گرفتم.
- درمانش چيه؟
- بايد خونشو تصفيه كنن. طول ميكشه.
خداحافظي كردم تا هي راه بروم، هي ذكر بگويم، هي سعي كنم تحليل كنم، باور كنم...
تلفن زنگ ميخورد. قصد جواب دادن ندارم كه اسم دهقاني ميافتد روي گوشي. با خودش كه حرف ميزنم، خودش كه ميگويد دستهايش تكان ميخورد هنوز، دلم كمي آرام ميگيرد.
دورهي درمان حدود 20 روز است. 8 بار تصفيهي خون، يك روز در ميان. اما امكان دارد بهبودي و بازگشتِ توان عضلات تا يك سال طول بكشد. عليرضا دهقاني قوي است و با اراده. خودم ميدانم زود خوب ميشود. اما به قول خودش همهچيز دست خداست.
------------------------
پس از نگارش: اولين نوبت تصفيهي خون انجام شد. ميگفت در طول تصفيه كمي حالش بد شده. گفتم طبيعيست. خودش ميگويد دعا كنيد.
|
میدونید چیه ؟!!!... این روزها آدمها به دنبال آسونترین رابطه هاهستن. همه چیز رو کوتاه و قشرده می خوان،حاضر و آماده.برای همین آخر مطالب طولانی نطر می دن که: وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن! ابن روزها دیگه کسی به خودش زحمت نمی ده یک نفر رواز روی نوشته هاش کشف کنه. آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خوان. هیچ کس حوصله پخت و پز نداره یک کنسرو می خوان که درش رو باز کنن وبعد یک نفر مهربون و شیرین از تویش بپره بیرون و هی لبخند بزنه و بگه حق با توست!!! اما کاش ذهن آدمها را بخونیم دردهاشونو رو بچشیم شادیهاشونو رو حس کنیم و اونا رودوست داشته باشیم. نه به خاطر اونچه بروز می دن،به خاطر اونی که هستن و نمی تونن فریاد بزنن. ..................................................................................................................... همین مطلب یه حاضر خوری بود که با پررویی تمام انجام دادم! |

برای اولین باره که تو سال ۸۷ دارم یه مطلب پست میکنم.چیز خاصی هم تو ذهنم نیست.
در واقع ذهنم پر از چیزه و قاطی کردم که کدومو بنویسم!
یه سری برنامه های کاری داشتم اما باز نشد که بشه و همین موضوع دلیل اصلی دوری از
وبلاگ بازی بود.
............................................................................................................................
۸۶ تموم شدو پریدیم تو ۸۷.همین!
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و فقط تقویم ورق خوردو تعطیلات شروع شد تا همه چیز از روال طبیعی خودش
خارج بشه.آدما همونان.خوبا بد میشنو بدا بدتر.این یه حقیقته تلخه که باید پذیرفتش.
..............................................................................................................................
درباره پذیرش اینو عرض کنم که تا وقتی پول یا زور نداشته باشیم هیچی نیستیم و هیچکس ما رو
نمیپذیره.آدمی که پول یا مقام نداشته باشه مورد توجه هیچکس نیست و جدی گرفته نمیشه.
حالا حرف بزنه عین طلا.خریدار نداره.خوبیو مهربونیو پاکیو ..............بدرد سطل آشغال میخوره !
.................................................................................................................................
پیری میگفت : پول داشته باش و سر سیبیل شاه ناقاره بزن !
نداشته باشو صبح تا شب وق بزن !
یکی دیگه میگفت : اگه میخوای دستت به جایی بند بشه آویزونه یکی از اینایی بشو که صبح تا شب
داری باهاشون مصاحبه میکنی.میدونم بچه خوبی هستی اما یه وقت فلان کارو میخوان انجام بده.
اونا هم هواتو دارن.در همین حال یکی داشت بشکن میزد که حاجی گفت : استغفرا... !!
گفتم : حاج آقا اینکاری که شما میگی از بشکن زدن کلی گناهش بیشتره!
حاجی چپ چپ نگاه کردو باز گفت : استغفرا... !
.......................................................................................................................................
مغزم نمیکشه.بزودی یه آپ بدرد بخور میکنمو همه دوستانی رو که ایجا پیدا کردمو با خبر میکنمو
حرکت از نو.
فعلا یا حق تا بعد.

شاید اون روزی که داشت دست میبرد تو شناسنامش تا سنشو برسونه به ۱۵ سالو
بعد بره جبهه اگه یه در صد احتمال میداد الان باید اینجوری له بشه عمرا اینکارو
میکرد.جوونک پرحرارت دیروز و جانباز سرخورده امروز با یه حقیقت تلخ روبرو بود.
نمیشه گفت باخته بود.چونکه اونموقع هدف داشتو رفت .اما فکر نمیکرد که یه روزی
فیلمشون بسوزه وتاریخ مصرفشون تموم بشه.
خودش میگه پشیمون نیستو بااوستاکریم معامله کرده اما تلخی عوض شدن اتمسفر
جامعه بد جوری عذابش میداد.خودشو زودتراز موعدبزنشسته کردو با هزار مکافات یه
پزاید قسطی خرید تا اموراتشو بگذرونه.قهرمان دیروز اما مسافرکش امروز شده ودیروز
برای چندمین بار تو هوای کثیف تهرون مشکل تنفسی پیدا کردو امروز به بمارستان
رفت تا تاوان دیروزشو بده! روزها میگذره و اون قهرمان دیروز بالاخره یه روز از پادرمیادو
طبق عادت امروز روشونه های رفقای دیروز به سمت ابذیت پرواز میکنه!
دیروز ما زمینه ساز امروز ماست وامروز اگر به دیروز فکرکنیم میمونیم که بالاخره
درست عمل کردیم یا نه؟!!!!
...............................................................................................................
اینم از یه مطلب دیگه.تا بعد.یا حق

سلام.
هر چی به آخر سال نزدیکتر میشیم گرفتاریها هم بیشتر میشه.
دوستان بر این عقیده هستن که لطف پروردگاره ! اما نه.کسانیکه گرفتاریها رو میذارن
به حساب
لطف خدا اوستا کری رو نشناختنو باید برن حاج آقاشونو عوض کنن!
القصه ما آدما یا به عبارت بهتر ایرونی جماعت واسه یه ساعت دیگش برنامه نداره و
هی نق میزنه!!
..........................................................................................................................................
یکی از مواردی که ما ایرونیها خیلی بهش حساس هستیم اینه که دیگران راجع به ما
چی میگن.
تو همین دنیای وبلاگ معمولا کامنتهایی جواب میگیرن که از طرف درستو حسابی
تعریف کرده باشن!
اما مهم اینه که چی راجع به ما فکر میکنن.باز اونم مهم نیست!مهم اینه که خود ما
چی هستیم.
تو این روزگار ما عمرا اطراقیان اونی که تو دلشونه رو بیان میکنن.میسنجن و بعد نظر
میدن.
جوونتر که بودم به حرف خیلی حساس بودم.یه روز به یکی از دوستای داداشم که
مشاور بود گفتم:
دکتر من به حرف خیلی حساسم.چیکار کنم؟
گفت :باید به یه درک مناسب از شرایط برسی.مثلا ببینی کی حرف زده و چی گفته.
یه مثال میزنم.الان ما اینجا وایسادیمو فکر کن یه خر بیاد رد بشه و یه بادی ازش در
بره!
چی کار میکنی؟!!
خندیدمو گفتم: هیچی.میخندم.
گفت: آفرین! ببین آدم حرف زده یا تلنک خر در رفته!!!
..........................................................................................................................................
تو خودم این قضیه رو حل کردمو دارم به جای اهمیت دادن به حرفای اینو اون دنبال
خودم میگردم.
هنوز خودمو یدا نکردمو هر وقت پیدا شدم خبر میدم!!
یا حق

سلام.
قرار بود با یه داستانک دیگه آپ کنم اما مگه این خوشیهای روزگار اجازه میدن!!
گفتم یه آپی بزنیم تا سر فرصت یه خورده از عشقو حالم کم میکنمو یه داستان دیگه
میریزم!!
........................................................................................................................................
گفتش که.....
پول داشته باش سر سیبیل شاه ناقاره بزن ! نداشته باشو مثل سگ زوزه بکش !
الان پول یعنی همه چی و بی پولی یعنی اینکه هیچی!! نداشته باشی هیچی
نیستی.
وقتی پول داشته باشی خود به خود همه چی داری.شانس - بخت - اقبال -دین!-
خدا !! و......
هر گناهی که دلت خواست بکن ! هیچیت نمیشه.اصلا کفر بگو!!!!
ولی وقتی نداریش یه تسبیح میفته دستتو هی ذکر میگی.آخر سر هم مغزت پوک میشه و از همه
چی بریده میشی!!!
.........................................................................................................................................
میگفتش .....
زمان جنگ داداشام عین گله بز رفتن جبهه!!
اینقدر موندن که یکیشون تو آخرین ثانیه های جنگ آرپی جی خوردو مرد واون یکی
هم با یه عالمه زخمو
زیل اومدو نشست سر سفره بلا تکلیفی!!
اولی که رفت اون دنیا و اسوشو گذاشتن شهید تا ننم اینقدر گریه کنه که چشاش
کم سو بشه.این یکی
هم با چندر غاز حقوق سپاه بازنشستش کردنو الان افتادیم التماس اینو اون تا یه کار
براش پیدا کنیم!!
فقط بلد بودن برن خودشونو ناقص کننو بیان.
الان دست به دامن یه پسر ۲۴ ساله شدیم تا ببرتش تو شهرداری.طرف باباش تو
جنگ مسئول آشپزخونه بوده و الان بیا ببین چه برو بیایی پیدا کرده.
اون داداشم که کشته شد فرمانده گردان بودو این یکی هم فرمانده گروهان.ولی
الان ......!!!!
..........................................................................................................................................
آهی کشیدو گفت .......
اگه اونموقع که انبار شرکت دستم بود و عقل الانو داشتم پشت جدو آبادمو بسته
بودم.
گفتم حرومه و پاکه پاک کار میکردم.گفتم خدا قهرش میادو درست نیست.
اومدن زیرآبمو زدنو جامو گرفتنو دارن میدزدنو میخورنو زندگیشونو میکنن.تازه اون
آیهالکرسی هم که من
زده بودم به دیوارو کندن تا موقعی که میخوان به خانوم بازیشون برسن چشمشون
بهش نیفته!!!!!!
نه خدا کاریشون میکنه نه بنده خدا.برای زدن زیر آب من تهمت ناموسی بهم زدنو حالا
تو همون محیط
دارن هم حق الناس و میخورن هم گناه کبیره میکنن.!!!
-------------------------------------------------------------------------------
اینایی که نوشتم قسمتی از حرفایی بود که از اینو اون تو این چند وقت اخیر شنیده
بودم.گفتم بنویسم
که شاید در عین تلخی جالب باشه!!
یا حق.
-------------------------------------------------------------------------------

.........!!؟؟
سلام.
وقتی آدم برنامه ریزی نداشته باشه وکلی طرح تو ذهنش رژه بره میشه همینی که
واسه ما شد!!!
داستانکی که طی پست قبلی تو این وبلاگ پیاده شد برام بازتابهای مختلفی
داشت.دیر آپ کردنم هم به همین خاطر بود.قرار بود یه داستان دیگه رو آپ کنم اما یه
مقدار درنگ تو بعضی مواقع لازمه!!
..............................................................................................................
آقایی کامنت گذاشتو خودشو رییس یه سایت بزرگ داستان نویس معرفی کرده بود و
یه شماره گذاشته بود.کلی قسم آیه که حتما تماس بگیر که خیلی مهمه.
زنگ زدمو یه خانومه گوشی رو برداشت.هنوز سلام نکرده بودم که رگبار فحشو دری
وری شروع شد!!!!
- مرتیکه بی سروپا مگه آزار داری؟!!!الاغ بیشعور چقدر بهت بگم من اونی نیستم که
تو فکر میکنی؟!!...............
خلاصه دیدم مجال نمیده و قطع کردم.۲ دقیقه بعد دیدم از همون شماره گوشیم زنگ
خورد.اینبار من شروع کردم.
-گوش کن خانوم.این شماره رو برای من تو وبلاگم به نام آقای ....گذاشته بودن و تاکید
کرده بودن زنگ بزنم.منم که با گوشی خودم زنگ زدم .این چه طرز برخورده و...........
یهو صدای یه آقایی صدامو قطع کرد!!
-آقا مخلصیم.شرمنده خانوممم اشتباه گرفته بود!!!بله درست زنگ زدین.و...........
خلاصه قرار یه ملاقات حضوری گذاشتیمو اگه خدا بخواد همین داستانو بصورت
سریالی قراره تو یه مجموعه داستان چاپش کنیم.
..............................................................................................................
یکی از رفقا زنگ زدو گفت:داداش روش جدید مخ زنی ابداع کردی؟!!!
گفتم :چطور؟
گفت:آمار وبلاگتو یه دختره بهم داد!!این یعنی چی؟!!
گفتم:خوش بحالت! این یعنی اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد!!
به این مدل قضاوتها عادت کردم.دنیای من همیشه پر بوده از سوء تفاهمات از طرفهای
مقابل!دنبال برطرف کردتش هم نیستم چونکه مشکل من نیست.اینو واسه اون دسته
ازرفقا نوشتم که کامنت خصوصی گذاشته بودن.البته بعضیها.دور از جون همه!!
..............................................................................................................
اصلا اهل شعر نیستم.واسه همین حتی یه بیت شعر که بتونم باهاش این متنو تموم
کنم یادم نمیاد.اما نه.یه چیزی یادم اومد.
امشبی را که درآنیم غنیمت شمریم شاید امروز نرسیدیم به فردای دگر
بزودی و به امید اوستا کریم با یه داستانک به روز میشم.
یا حق


