قبل از شروع یه توضیح راجع به این عکس بدم که مال زمستون پارساله! قضیه رو کم کنیه! البته با یه رفیق!
........................................................................................................................................
داستانک
بعد از نودوبوقی زنگ زده بود و بازم مثل همون موقعهاش از زمین و زمون گلایه داشت.
اون موقعهایی که هنوز از نامزدش جدا نشده بود والبته دنبال جدا شدن بود!
میگفت: دادا اشتباه کردم! رفته تو پاچم!دختره خیلی کم جنبه س!از همه بد تر باباش
خیلی گوهه!!
این دیالوگای چول! مال اونموقعهاش بود!بالاخره دختره رو طلاق دادو به گفته خودش
راحت شد.
زنگ زده بود و میگفت:مشدی یه وقت زنگ نزنیها؟... البته منم نزدم ولی یه سراغی
میگرفتی راه دوری نمیرفت...خب منم سراغتو نگرفتم اما سر راه یه توکه پا میومدی
در خونه....درسته که منم نیومدم در خونتون!!!....
.......................................................................................................................
خلاصه یه ۵ دقیقه ای خودش میگفت و خودش هم جواب خودشو میداد تا اینکه
این سئوالو پرسید و لال شد: چه خبر؟!!
یه خورده سکوت کردمو پرسیدم:مطمئنی الان من باید حرف بزنم؟!!
گفت:خو آره دیگه!!! گفتم هیچی سلامتی.
انگار منتظر همین یه کلمه بود تا دوباره شروع کنه.
ـ دادا دلم خیلی پره.چرا منو تو اینقدر بد شانسیم؟ چرا تو هر راهی پا گوذوشتیم
اینهمه بز آوردیم؟
دادا اکبر تاکسی رو میبینی؟ آرزوش بود با ما بپره.حالا نیگا! یه پدر زن خر پول با یه زن
خوشگلو بساز گیرش اومده!
خلاصه ۲۰ دقیقه منو خودشو شانسمونو با اینو اون مقایسه کردو بازم گفت : چه
خبر؟!!
گفتم : هیچی .ننت اینجاس! خونه ما !!
یه خورده جا خوردو گفت: دادا از این شوخیها نداشتیما.ننه من جای ننه خودته.
گفتم: حیوون مگه غیر از اینه؟ننه اقدست از صبح اومده خونه ما پیش مادرم.دارن برای
سفره ابالفضل فردا برنامه میریزن. یکی ۶۰ تا دخترم برای هر کدوممون دیدن!تا
الان۱۰ تا سی دی شیخ حسین انصاریان براشون گذاشتم.
منتظر یازدهمیشن!.مخم سوت کشید.بیا به یه بهونه ای هم ننتو ببر هم منو ببین!!!
...........................................................................................................
تا اومد تو ننش شروع کرد قربون صدقه رفتن!
مادر فدای اون قدوبالات!(۱۵۸ سانت!!!) میبینی خواهر !عین دسته گل میمونه!!!
خلاصه بعد از قربون صدقه رفتنهای معمول ٬ ننه ها رفتن واسه خودشونو ما هم
نشستیم کنار هم.
..............................................................................................................................
# دادا چای رو بیار بزنیم تو رگ و تا اینا دارن حرف میزنن بریم تو حیاط و یه سیگار
بکشیم!
=شرمنده.مهمون که نیستی .برو بریز ور دار بیار.من رفتم تو حیاط..
#خونه ما میومدی من اینجوری میگفتم؟!!..... اینارو گفت و رفت تو آشپز خونه که
چایی بیاره.منم رفتم کنار حوضو یه سیگار روشن کردمو رفتم تو فکر.
...............................................................................................................................
تو خودم بودم که دیدم سیگارم به فیلتر رسید.انداختمش تو باغچه و یادم اومد که این یابو ۵
دقیقس که رفته چایی بریزه و بیاره.گفتم الان آشپزخونه رو میفرسته رو هوا !
از این دسپاچلفتی همه جور منگل بازی برمیومد!!
رفتم تو آشپزخونه ودیدم تکیه داده به پنجره مشرف به اطاق و از اونجا میخ حرف زدن
ننه ها شده!بهش گفتم:چه مرگته؟!برگشتو دیدم چشاش پر اشکه.خودشو انداخت
تو بغلمو زارزار زد زیر گریه.همونجوری که گریه میکرد هی پرسید:آخه چرا؟چرا؟
بردمش توحیاط و یه سیگار روشن کردمو دادم بهش.چند تا کام سنگین از سیگاره
گرفتو گفت:رفتم چایی بریزم که دیدم ننم داره برای ننت گریه میکنه واز بخت بد منو
تو برای ننت میگه.ننتم دلداریش میداد.همون کاری که تو همیشه واسه من کردی.
شما از ما همیشه قویتر بودین.
اومدم مثل همیشه دلداریش بدم که دستشو آورد بالا و گفت:نه دادا !هیچی نگو که
گوش نمیدم.گوشم از این حرفات پره.منو تو باختیم.این یه واقعیته.دیگه از امید دادنات
خسته شدم.من فردامیرم پیش سید دعانویس.
این سفره ابالفضل هم مثه بقیه.میدونم دردی از منو تو دوانمیکنه.
دیگه طاقت دیدن اشکای ننمو ندارم.تو هم بشین به امید این سفره.بدبخت
منو تورو جادومون کردن.باید بریم باطلش کنیم.اینو گفتو ننه ننه کنان رفت سمت اطاقو
با ننه اقدس رفتن خونشون.
..............................................................................................................
رفتم تو اطاق پیش مادرم.دیدم پیرزن خیره شده به عکس حضرت عباسو اشک از
گوشه چشمش سرازیر شده.آروم رفتمو دستشو بوسیدم.گفتم:نبینم غمتو مادر!
با گوشه چارقدش اشکاشو پاک کردو گفت:ننه اقدس دیگه توسفره شیریک نمیشه.
سهم پولشو گرفت تا بره پیش سید دعانویس.بعد همونجوری که داشت عکسو نیگاه
میکرد گفت:آقاجون خودتو بهمون نشون بده!ما که جز شماها کسیو نداریم.
هق هق گریه دیگه امونش ندادو.....
............................................................................................................
رفتم سرکوچه تا سبزیهایی که هاجر خانوم قرار بود بخره و پاک کنه رو ازش بگیرمو
بیارم برای مادرم.هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که هاجر خانوم در باز کردو پرید
بیرون.
--سلام پسرم.از بی بی عذر خواهی کن.بگو منم دارم فردا با ننه اقدس میرم پیش
سید!!!! خودتون سبزی ایندفه رو یه کاریش بکنین.چند قدم رفتو یهو برگشت طرفمو
سرشو آورد نزدیک گوشمو یواش گفت:مادر برو بی بی رو راضی کن که اونم بیاد
پیش سید! یه عکسم از خودت بده تا ایشالا بدیم سید کارتو ردیف کنه!!!
اینو گفتو بودو بودو رفت سمت خونه ننه اقدس.
..............................................................................................................
مشت اکبر سبزیها رو برام پیچیدو گفت: نمیخوای زن بگیری؟!!!
نگاش کردمو گفتم:بشمر ببین درسته؟!!!
گفت:نشمرده درسته!عین بابای خدابیامرزت مغروری!به بی بی سلام برسون.
راه افتادم سمت خونه.دیگه هوا تاریک شده بود.نمیدونم چی شد که از کوچه پشتی
رفتم سمت خونه.نزدیکای ته کوچه بودم که نور سقاخونه حاج اسمال کشوندم سمت
خودش.قرار بود عکس داخل سقا خونه رو عوض کنه.یه ۶ ماهی میشد که حرفشو
میزد.رسیدم دم سقا خونه و دیدم ... به به!! یا قمر بنی هاشم.چه عکس نازی از
حضرت عباس زده بود تو سقاخونه.
یهو یاد اتفاقای امروز افتادمو یه آه بلند کشیدم.یه خورده نیگاه عکس کردمو یهو راه
افتادم سمت خونه.هنوز قدم اولو برنداشته بودم که محکم خوردم به یه خانومه!!!
سبزیها از دستم افتاد کف کوچه .مثل وسایلای اون خانوم.اول سریع کیفو کتابشو
جمع کردمو تا اومدم برسم به سبزیا که دیدم خانومه جمش کرده و گرفته تو دستش.
گفتم شرمنده آبجی.ندیدمتون.بفرمایین کتاباتون!
خانومه گفت:شما ببخشین.من باید حواسمو جمع میکردم.
صدا خیلی آشنابود.سرمو گرفتم بالا ودیدم اوه اوه! با کی تصادف کردم! هانیه دختر
حاج آقا سلیمی بزرگ ومعتمد محل.
هانیه گفت:داشتم میومدم خونتون.مامان گفت برم کمک بی بی برای سفره فردا.
سبزیارو هم خودم میبرم.کتاباشو ازم گرفتو رفت سمت خونمون.
.............................................................................................................
برگشتم دم سقا خونه و یه شمع روشن کردم .خیره شدم به عکس آقا ابالفضل.
دیگه خونه هم نمیشد رفت.تقریبا همه زنای محل اونجا بودن!نشستم رو پله روبروی
سقا خونه و یه سیگار روشن کردم.
یهو حرف حمید پیچید تو گوشم:این سفره ابالفضل هم مثل بقیه!!!!!!
v ---------------------------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه.یه اپیزود قدیمی بود که قرار بود یه نمایشنامه بشه.چند روز پیش لاششو از تو کاغذ خورده هام پیدا کردمو با ۸۰٪ تغییر تو اینجا نوشتمش!!!
حق نگهدارتون.
v ----------------------------------------------------------------------------------------